به جای آغاز


   خدایا.! من که غصه هایم را سر وقت میخـورم...پـس چـراخـوب نمـیشـود درد هـایـمـ ..!!!


  گرزحال دل خبر داری بگو

           ور نشانی مختصر داری بگو                  

               مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

                             راه اگر نزدیکتر داری بگو

 
                          یک نما از میدان آزادی سنندج در شب       
                                                              
                                                                  
                                 
                        AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان  
سنندج(کوردستان) خاک پاک زادگاهم
                         گدا باشم درآنجا مثل شاهم
                                                   زبعد قبله؛ آنجا قبله گاهم
                                                                         تمام مردمش را شاد خواهم

http://s1.picofile.com/file/7289824515/Kurdistan_Sanandaj.pdf.html              


با کلیک روی این آدرس ؛ اطلاعات شهر سنندج را دانلود نمایی                  

           

                                                                                                                               



برچسب ها: کورد و کوردستان، دیدنی های شهر سنندج، کوردستان، تاریخ زبان کورد، شخصیت های کورد، تاریخ سنندج؛ تاریخ زبان کوردی،
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 شهریور 1392 ] [ 11:08 ب.ظ ] [ ئــــامـــانج ]

پاییز 1- 95 مهــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

سخن آغازین پاییزبا مهر شروع شد ؛ چه زیبا وباشکوه. آغازی به لطافت مهرو محبت و مالامال از عشق. آخرین پنجره های تابستان هم بسته شد تابستان به اجبار چشمانش را به روی طبیعتی که من در آن زندگی میکنم با آرامشی توام با یاس و نامیدی ببست. بهاراز راه رسید بهاری لطیف از جنس بلورپاییزی!!پاییز بهاریست با رنگ و روی بسیاربی نظیرو زیبا.انسانها ناخودآگاه در پاییز عاشق میشوند و چه حس خوبیست که انسان دوست بدارد و دوست داشته شود.گویی عشق یک بغض است که مدتها در قلب محبوس شده و در پاییز این بغض میترکد. اگر چه هنوز رنگ برگ درختان تابستانی هستند ولی از اون بالا بالاها برگ ها در حال طراحی رنگهای زیبای پاییزی امسال هستند. صلابت پاییز بخاطرعشق بی پیرایه ایی است که سعی میکند تا در بوم حضرت رحمان به زیبایی هرچه تمامتر بدرخشد.گویا خالق زیباییها نیز آماده است تا امسال هم بمانند گذشته؛ بهترین زیباییهای طبیعت را بر بوم رنگ طبیعت  سرزمینم بتصویر کشد. عشق؛ این حرف هستی در پاییز خداوند بطرز شگرفی شکوفا می شود و گویی که عشق پاییز؛ زیباترین تعاریف عشق را با خود بهمراه میاورد.پاییز دلتنگ با تمام بی کسی هایش پای حرف تمام دلهای عاشق می نشیند. پیاده رویهای دونفره؛ نجواهای شاعرانه؛ شب نخوابیدنهای عاشق؛ چشم براه معشوق دوختن؛ تلاطم قلبها و..... همه را پاییز نظاره گرست و بهترین لحظات برای پاییز تنها آن لحظاتیست که برق نگاهها که در هم می پیجند و پرتو این برق نگاه معجزه ای به اسم عشق می آفریند وتاثیر گذاری این اعجازیعنی به یغما رفتن قلبها .آری پاییز آمده است تا نظاره گر این همه شوق و عشق در این نقطه از دائره کائنات هستی باشد اگر چه خودتنهای تنهاست و پر از دلتنگی و بغض؛ اما آمده است تا بذر عشق به رایگان بیفشاند و چه زیباست که با تمام درد ورنجهای ناگفته اش اول روز و ماهش را  با مهر شروع کرد؛مهری از جنس پاییز؛ فصلی با نام خزان اما مملو از حس خوب دوست داشتن.....






ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1 مهر 1395 ] [ 09:03 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]

نقاشی یک نگاه

خیلی وقته دیگه افکارم به یغما رفته و کلمات یاریم نمیکنند تا جملاتی را

 که تصورمیکنم به قلم بکشم. گویا دچار یک آلزایمر مزمن شده ام که قلبم 

را هم در معرض خود قرار داده ؛ وقتی دست به قلم میشوم در نوشتن جمله 

اول آنقدر دچار تردید میشوم که همون جمله اول را 20 بار مینویسم و

 برگ کاغذرا مچاله شده پرت میکنم یک طرف و بعد از یکی دو 

ساعت که دیگه نا امید از نوشتن  میشم؛ اطرافمو یک دنیا کاغذ مچاله شده

 فرا گرفته؛ ساعت درونیم نیز بهم خورده و شبها خواب به چشماننم نمیاد؛ 

انسان در مقاطعی از زندگی ؛ از خودش هم بدش میاد و ی جورایی دچار

 سرخوردگیهای روحی میشود که از طریق ناهنجار نامشخصی که وجودش

 را در بر گرفته امیدزندگی کردن را ازش میگیره ؛ حرف از نا امیدی نیست؛

 حرف از ابهام بی تفسیر فردا وفرداهاست؛ حرف از یک دنیا ناگفتنی ؛

حرف از سکوت های بی پایان ؛حرف از .... که خیلی وقتا گریبانگیر انسان

 میشود؛ هروقت حمله مجهولات بر مغزم فشار میاوردبه نقاشی کشیدن

 پناه میبرم و همیشه یک جفت چشم از ابتدای حرکت مداد بروی کاغذ 

تا به آخرمرا نگاه میکند و با نگاهش به من آرامش می دهد.

 گاها وقتی ابرهای آسمان را برای لحظات مدیدی تماشا می کنم؛ سرم 

گیج میره و انگاردارم  تعادلم را از دست میدهم؛ شکلهایی که ابرها در آسمان 

از خود به نمایش میگدارند آنچنان زیبا و موزون است که وصفش امکان پذیر

 نیست؛یک نمایشگاه از تابلوی کائنات هستی در آسمان و یکی از جذابیتهایش

 اینه که هر تصویری را که بخای میتوانی در حرکت موزون ابرها تجسم کنی.

 خیلی از نقاشی هایی راکه میکشم از همین شکلها ایده میگیرم و نمید انم 

چرا فکر میکنمهمیشه یک جفت چشم در اون بالا بالاها در این فرآیند وجود دارد 

که گویی مرا مینگرد.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

فکر کنم سال 92 بود که این پست را در وبلاگ دوست عزیز و ارجمندم جناب

 آقای محمود آسیایی مدیر وبلاگ هنوز هستم به رسم هدیه نگاشتم امروز بعد

 از سه سال با دیدن مطلب که ذخیره کرده بودم ترغیب شدم که آنرا در مترک 

سرای خودم نیز بگذارم.




ادامه مطلب
[ پنجشنبه 31 تیر 1395 ] [ 09:57 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]

بعد از ایامی چند.....

مدتها دوری و مهجوری باز یک حس مرا به سوی کلبه احزانم کشاند. انسان گاهاً در فاکتورهای شناخت و معرفت دچار اشتباه میشود و به اجبار باید تازیانه های این نا شناخته ها را بخورد. ایحال انسان وقتی خود را تنهای تنها می بیند فقط می تواند خود را مواخذه نماید. سالها نگهبانی از حریم دل ؛ انسان را به افسانه ایی تبدیل میکند که فقط خود می داند چه رنجهایی را متحمل شده و می شود. در تنهاییها انسان به حکم تفکر بیشتر پخته تر میشود و اگر ذهن یاری کند اینجوری یادم میاد آقا شاعر فرموده اند : سفربشتر بایدت تا پخته شود خامی. اما و باز هم اما ؛ در پی تمام سفرها باید به یک مبداء مبنا برگشت که در این مبداءابتدا باز همه چیز به نقطه صفر ختم می شود؛  فارغ از گذشت ایام و فانی شدن یک عمر ؛باز زایش فکری میشوی که باید از صفر ابتدا ؛ آغاز شوی. واین تداوم ایام و سفرها همه یک جورایی فراری از خود و شناختهای ناشناخته است.

صد نامه فرستادم ؛ صد راه نشان دادی

یا راه نمی دانی ؛ یا نامه نمی خوانی

باشدخدا یاری کند ؛ مهیای راه غایت غایی شوم تا حضرت رحمان چه خواهد. 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



ادامه مطلب
[ چهارشنبه 12 خرداد 1395 ] [ 11:52 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]

هوا ناجوانونمردانه سرد است


پاییز با تمام صلابت و بی کسیهایش آخرین نفسش را کشید تا در پس کوچ و پروازش یک شب به یادماندینی را ترسیم نماید.یلدا هم آمد. شب چله که بهانه برای دوربودن خانوادها را به ارمغان میاورد؛ پاییز به مردم هدیه بخشید تا پایانش هم مثل آغازش قصه مهر با خود داشته باشد .چه سخاوتمند است پاییز که شکوه آخرین شب زندگیش را پیشکش تولد زمستان میکند تا همگان را مسرور سازد و باز رازهای ناگفتنی از پاییز پابرجاست و من امشب باز سر را در بین دستهایم پنهان ساختم تا هیچکس شاهد این تنهایی و بی کسیم نباشد.باز ناگفتنی های خودم را دوباره بار در فکر و ذهن مرور می کنم تا لذت این احساس؛ احساس تنهایی دوچندان گردد اگر چه ورای اندیشه ام را جستجو می کنم یلدا برایم همیشه مفهومی مجهول و ناشناخته داشته و زیبا ترین شکل آن؛ قصه های قدیمی و افسانهای کهن بزرگان فامیل است که احساس دلبرانه برایم تداعی می بخشد؛ براستی یلدا چه سحری با خود دارد که باید بخاطر یک دقیقه طولانی تر بودن شبی آنرا جشن گرفت؛ من که تمام شبهایم و حتی روزهایم یلدایست و یک تنهایی مفرط و مزمن مغز استخوانهای کالبدم را میخورد که جز سوزش قلب بویی از جشن و شادی از آن به مشام نمی رسد . اما آنچه برایم قابل احساس است اینست که پاییز امسال هم رفت وزمستان از راه رسید . زمستان سرد که گویا امسال عزم جزم کرده که آخرین ته مانده مهر و محبت را درانبان قلبها منجمد سازد اما بدان که تو برایم همیشه یلدا خواهی ماند و با تمام مجهولات و سردی این فصل سرد؛ تو که یلدای ازلم بودی ؛ یلدای ابدم نیز خواهی بود.یلدایی که سالهاست از پشت غبارشیشه روحم آنرا نظاره گر هستم.




زنده یاد مهدی اخوان ثالث

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

 که سرما سخت سوزان است .

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .

 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

 تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم.

 حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین .

زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است .




ادامه مطلب
[ دوشنبه 30 آذر 1394 ] [ 11:37 ب.ظ ] [ ئــــامـــانج ]

پاییز 3-94

نرم نرمک پاییز دارد به روزهایی نزدیک میشود که با برگریزانی از جنس حنایی دست زمین معشوق را حنا گیرد ؛شاید عاشق زمینی است که باید هرسال نه ماه !!! در انتظارش خود را در بطن آسمان مستور گرداند؛ گویی پاییز در این ایام از این نابرابریها دلش خیلی گرفته و بغضی خفه کننده گلویش را تا حدخفگی میفشارد و وقتی این بغض ترکیده میشود گریه های سیل آسایش شروع به باریدن میکند و همه جا را طراوت می بخشد  تا مردم دلتنگیهایش را به دست فراموشی بسپارند وگاه بارش این اشکها با سیل توام میشود و فاجعه می آفریند ؛ حرفهای ناگفته پاییز از روزل ازل شروع وتا ابد ادامه خواهد داشت بدون آنکه کسی اورا فهمیده باشدواودر کارش واقفه ایی ایجاد کند. شاید پاییز انسانی بوده که مطرود درگاه حضرت دوست قرار گرفته و بر صلیب خشم او مصلوب گشته؛ شاید پاییز میعاگاه عاشقانی اسیت که زندگی را مرگ می شناسند؛شاید پاییز یادآور عدمیست که با مهر آغاز و با عصیان گمگشته پایان می پذیرد ؛ شایدپاییز مرده ایی است که هرسال مدتی اجازه زندگی میابد تا مجازاتش تشدید شود تا شدت مجازات بحدی وافرگردد که هرگز مورد بخشایش حضرت رحمان قرار نگیرد .شاید پاییز از جنس شیطان آفریده شد ؛شیطانی که فقط باید مجازات شودچون توان فریب دادن را ندارد و هرچه گوید حقیقتی عریان ؛ اززندگیست . شاید پاییز همانند کوچ پرنده آوازخوان است که هر چند دوست ندارد دل از عشق راستینش برکند اما به اجبار باید کوچ کند و چه نغمه های جانسوزی از ته دل برآورد که مردم ازآن لذت می برند و خود ازاین نغمه خوانی؛ جانش شعله ور میشود شاید پاییز اشتباهی؛ در خلقت بود ؛ شاید........واکنون ای پاییز؛ باتووداع گویم چون شاید سال دیگرکه توآمدی دیگر اثری از من نبود.پس بدرود ای پاییززیبا که هیچ زیبایی در دائره کائنات هستی قدرت مقایسه با زیبایی تورا ندارد.










ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 آبان 1394 ] [ 10:46 ب.ظ ] [ ئــــامـــانج ]

پاییز 2-94


پاییز منتظر نیامده مهرش برفت و آبانش آغاز شد؛ همیشه برایم جای سوال است که چرا اینگونه پاییز غریبانه می آید و میرود و هیچ کس او را در نمی یابد؛ بعضی ها از او بیزارند و دلتنگیهای خود را به حساب او میگذارند ؛ پاییز غریب ؛ غریبی که با غریبی می آید و مدتی را در غربت سپری می کند و باز غریبانه میرود؛آری اینست حال پاییز تنها ؛ اما من پاییز را دوست دارم بخاطر وسعت روح بی پایانش بخاطر تحمل رنج دیگران چون اجازه میدهد دلهای تنگ او را مقصر دلتنگیهایشان بدانند و این همه وسعت قلب تنها مختص به اوست که خود اولین قربانی خزان؛خزانش است!!!!خزانی از جنس لطافت و زیباییها در دائره کائنات هستی؛ شاید تنها زمین است که پاییز را در دل خود جای داده و دیگر سیارات شاهد این همه زیبایی او نباشند؛ هنگامی که از شدت اندوه و غم سینه ام مالامال تر از همیشه می شود و دیگر احساس خفگی می کنم سر به دامن طبیعت میگذارم و با بوییدن پاییز؛ غمهایم را با او شریک میشوم و او هم که گویی دریافته که عاشقی دیوانه وار چون من دارد ؛ گاه با آهنگ بادهایش برگ طلایی درختان را به رقص در میاورد تا بر من ببارند و گاه با شیونهای بی سرو تهش قطرات اشکش را بصورتم می باراند تا مرا بخود آورد وگاه این شیوانها توام با گردوخاکی میشود که چشمانم رابسوزاند تا عابرانی که مرا میبینند اشکم را نبینند و فکر کنند از گردوخاک پاییزاست؛همه را می بینم که چگونه از این رفتار پاییز آزرده و هرکدام سویی فرار می کنند تا پناه گاهی را گیر بیاورند تا خود را از معرض این شیون محفوظ دارند اما هیچ کس فکر نمی کند پاییز بخاطر قلب من و قلبهای شکسته مشابه است که اینگونه شیون خاک برپا کرده است. آری پاییز تو را هیچ کس نخواهد شناخت ودرک نخواهد کرد ؛چه در قلب داری؛ اما امشب که ماه مهرت به اتمام رسید و آبانت را آغاز کردی بهترین آهنگ این ماهت را کوک کن و بنواز تا من یک دل سیر ؛حسرت چندین ساله ام را با رقص باد تو برقصانم!!!!!!!

                                                   پایز!پایز!

بوکی پرچ زه­ رد
من مات تو زیز
هه­ ردو هاو ده ­رد
من فیرمیسکم ، تو بارانت
من هناسه­ م ، تو بای سه ­ردت
من خه­ م ، تو هه ­وری گریانت
دوایی نایه:دادم ،دادت
هه­ رگیز ، هه ­رگیز
پایز! پایز!
 
 
پایز! پایز!
شان ­و مل روت
من مات تو زیز
هه ­ردوکمان جووت
هه­ ر تا گول سیس ئه ­بی بگرین
ئالتونی دار ئه ­رژی بگرین
بگرین...بگرین...چاومان نه سرین
هه ­رگیز ، هه­ رگیز
پایز! پایز!


ماموستا گوران






ادامه مطلب
[ پنجشنبه 30 مهر 1394 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]

پاییز1-94

درتطاول ایام پاییزی دیگر را دوباره بار توانایی رویت یافتم؛ اگر چه زندگی انسان به تار مویی بند است وهرگزبه آن اعتباری نیست؛ اما تا روزی که نفس در جسم است زندگی را باید . اگر چه امسال هنوز تابلوی زیبای جهان توسط نقاش و خالق چیره دست بر بوم جهان هستی نقش نبسته اما آهسته آهسته مقدمات کار در شرف انجانم است . بوی پاییز منتظر از فرسنگها راه شنیده می شود و با نسیم صبحگاهی میتوان آنرا استشمام کرد و من به پای الفتی چندین ساله هر روز تورا می بویم ای پاییز خوبیها تا اینکه روزی صدای قدم هایت را چند متری خود احساس کنم و آنگاه هر دو با هم شیون فصلت را آغاز خواهیم کرد . تو در غم یک رفتنی و من در غم هجرانی.

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش.
باغ بی برگی،
روز و شب تنهاست،

با سکوت پاکِ غمناکش.
سازِ او باران، سرودش باد.
جامه اش شولای عریانی‌ست.
ورجز،اینش جامه ای باید .

بافته بس شعله ی زرتار پودش باد .
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد .
باغبان و رهگذران نیست .
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت

 پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن.
پادشاه فصلها ، پائیز ..

(مهدی اخوان ثالث)



معنی شعر کوردی روی عکس نوشته:

--------------------------------------------------

عزیزقلب منی ؛دوستت دارم

نفس هایم فقط بخاطر توست

برای همینه که عشقت در قلبمه

تا خود را از یاد نبرم

پس تو هم واژه دوستت دارم 

را با لبانت بازگو کن

تامن هم خود را قربان

دل و روح و هستی و جانت کنم

                

                                                           




ادامه مطلب
[ یکشنبه 19 مهر 1394 ] [ 09:18 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]

من هرگز نتوانستم بافنده خوبی باشم؛ بدرود

مه رزه گیان جوابی کومنته که م دروس کرد ؛ یا خوا هه ر بژیت.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آخرین لحظات همیشه هول انگیز است....

هراس از رفتنی که برگشتنی را نباید...

من می روم از بر چشمانت تا که دیگر ...

دنیایت را تیره وتار نکنم....

من هرگز نتوانستم بافنده خوبی باشم؛

تا دروغ ها را با راستی ببافم....

احساسم را شروع اینگونه نبود که حالا ...

نه حسود و نه طمع ؛ بدور از هر  ناروا....

اما دوستت داشتم ؛بی ریا واز ته قلب  تا اوج آسمانها..

اون بالا بالاها ؛ که میگن خانه خدا آنجاست...

دوستت دارم تا بی نهایت بشریت ؛ آن زمانهای آخر...

که دیگر موعد دمیدن به نفخ صورفرا رسیده باشد...

وهرکس هراسان بسویی میدود...

ومن با خنده تورا نگاه خواهم کرد ؛ چون

 دوستت دارم...

تا آن روز که روز حساب است و حسابرسی....

در وادی محشر که همه برگی در دست دارند ...

من قلبم را بدست خواهم گرفت...

که بجای نوشتن کلمات برآن ؛خون بچکد بر عرش خداوندگار...

که در تکرار مکررات این مکتوبه نقش ببنندد...

 دوستت دارم........

آنوقت است که راستی گفتارم را ؛ در خواهی یافت.

پس تا آنروز بدرود.

نمی گویم به خدا می سپارمت ؛ چون می ترسم....

میترسم که خدایمان بخواهد...

تا روز موعود عذابت دهد...

چون همیشه بدون اندیشیدن با گفته هایت...

عذابم دادی....

پس بدرود تا درودی.....

 از جنس روز جزا..... 



                           آپلود عکس


                                                           آپلود عکس

سلام خدمت ئامانج 
دلم میخواد این دلنوشته منو روی پست جدیدت بذاری تاهمه دوستانت بخونن...
-------------------------------------
من یک گنهکارم یک گنهکارواقعی 
کسی که بابی رحمی تمام عزیزترین کسی که تواین دنیا داشت ازخودش دورکرد...
من میخواستم به یکی کمک کنم که گذشته هاشو فراموش کنه وازغم فارغ بشه..
میخواستم مثل یه خواهرکنارش باشم واونم برام شد بهترین برادردنیا ..
شد عزیزترین کسی که میتونستم باهاش دردودل کنم شوخی کنم وخاطره هاموتعریف کنم...
اونم همین حسو به من داشت یا اینجور وانمود میکرد...
ولی نمیدونم یهویی چی شد..
چی شد که به درداش اضافه کردم...
چی شد که همه چی خراب شد..
من مادر ندارم مادرم منو به برادرم سپردورفت..
ولی برادرم گفت من نمیتونم دیگه امانت داری کنم ومنو اززندگیش بیرون کرد..
خواهرشوازخونه ای که هرروز بهش سرمیزد انداخت بیرون..
من میخوام به مادردوتامون شکایت کنم...
مادر خودم ومادر اون که منو به دختری قبول کرد ولی برادرحسودم نخواست تو داشتن مادرش من سهیم باشم..
باشه قبول ...
من فقط به خواب مادرم راضیم.. وبه سلامتی برادرم

همین و......

--------------------------------------------------------------------

دوستی سوالی پرسیده ؛ جوابش بله است و این هم یک شعر کوردی حسن الخطاب این محزون سرا . به نقل قول  یکی از عزیزانم خخخخخخخخ

ئه و دولبره شاراوه كه  روبه نی  هه ل دات

آن دلبری که روی خود ازما پوشاندونقابش را بردارد

سه د  وه عد ه یی  دامو له  سه ری  وعده  هه ر نات

صد وعده دیدار بما دادو سر یک وعده اش هم نیامد

هینده له دلم  كردوه جه ور و سته م  و خه م

آنقدر در حق این دل من جور وجفا کرده

باور نه كه م ئیتر ده لی من  له م خه مه هه ل كات

باور نمیکنم که دیگه قلب من از درد این غم توان زندگی داشته باشد

ئاواره كه سیكه دله كه ی چوو بی به تالان

 آواره کسی اسست که قلبش به غارت رفته باشد

هه ر كاتی به هیوای كه سیك حه یران و كش و مات

چون همیشه به امید دیدار مخاطب خاص؛ کیش ومات است

ئه م درده به سه ر هاتی كه  پیوانی نایه

این درد داستانیست که قابل قیاس و اندازه نیست

سه د عاله مو عاشق به شیه و له نجه یی ناكات

صد جهان عاشق و شیدای غمزه ایی از اوست

یا ره ب من وئه م درده هه زار ساله ژیاوین

بار رب من و این درد هزار ساله که با هم زندگی کرده ایم

ئه م پاییزه هیجره نه بهاری سه مه ری بات

این پاییز دوری بهاری ندارد که ثمری داشته باشد

سه خته به خوا سه خته ژیان بی له بی لعلت

سخته به خدا سخت است زندگی بدون لب لعلت

ئه یزنم بده ته نیا شوی بو سوژده له بالات

اجازه ام بده تنها یک شب  برای سجده از قدوبالایت

گه ر وعده بدات له و سه ره مرگیشه وه هه ر بیت

اگر وعده دهد که در هنگام جان دادن به بالینم آید

هه ر خوشه دلیم اوف دله كه م گییوه به ئاوات

  باز دلخوش میشم خواهم گفت آه که قلبم به آرزویش میرسد   

ترجمه تحت الفظی برای مهراسای عزیز و خوبان                      

                           آپلود عکس




ادامه مطلب
[ پنجشنبه 25 تیر 1394 ] [ 01:10 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]