تبلیغات
ئامانج - «خۆشه‌ویستی» محبت ؛ دلدادگی

«خۆشه‌ویستی» محبت ؛ دلدادگی

                                                                 ترجمه فارسی

 تا دل نه سوتی ده م به ده م           تا دل لحظه لحظه اتش نگیره 

فانی نه بی سه ر تا قه ده م            سرتاپای وجود فانی و نابود نشه

په روانه قه د ناگاته شه م                پروانه هرگز به شمع نمی رسه 

ئاوایه ریگه ی عاشقان                      اینگونه است راه عاشقان


تقدیم به دیار پاییز.................که به پایان رسید و عدم را به من آموخت


آپلود عکس 
                    آپلود عکس                              
  

جلال ملکشاه در سال 1330 هجری شمسی در روستای «مه‌له‌کشا» از توابع شهرستان سنندج دیده به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی خود را در شهر سنندج سپری کرد و مراحل تحصیل را تا سطح دیپلم در همین شهر گذراند. از همان دوران کودکی و نوجوانی به سرودن شعر و نوشتن داستان پرداخته است که البته در ابتدا آثارش به زبان فارسی بوده اند. ملکشاه  شاعر و نویسنده ای فعال بود و اشعار و مقالات وی که دیدی منتقدانه داشت در بسیاری از مجلات کشور منتشر شده اند.. از یکی از دوستان شنیدم که مدتیست که کاک جلال عزیز حالشان مساعد نیست که از حضرت دوست خواستار سلامتی این بزرگ مرد ناشناخته هستم و امیدوارم هر چه زودتر سلامتیشان را بدست آورند.

بیوگرافی در ادامه مطلب

یکی از شاه اشعار این استاد گرانمایه را هدیه می کنم به کسی که زمانی نه چندان دور همه کسم بودکه اکنون در فقدان و فراقش حرفی برای گفتن برایم باقی نمانده است و دارم با فراموش کردنش خودم را به تباهی می کشانم.با این شعر مدتهای مدیدی زندگی کرد ام و تا آخرین لحظات زندگی در ذهن و یادم باقی خواهد ماند.

«خۆشه‌ویستی»

خۆشه‌ویستی من!

چۆن به‌رایی دا،

چاوه‌کانت وا ببینێ من به‌ ته‌نیایی

خۆ دڵی من کۆتری بن گوێسوانه‌ی چاوه‌که‌ی تۆ بوو!

نه‌تده‌زانی من به‌ بێ تۆ

ڕۆحی نه‌سره‌وتم؟

وه‌ک گوڵی نێو شۆره‌کاتی وه‌رزی بێ باران

زڕ ده‌ژاکێ، سیس ده‌بێ، ده‌مرێ!

سه‌د مه‌خابن من ئه‌وینداری هه‌ژار و تۆ له‌ خۆبایی...

ئێسته‌ سه‌رگه‌ردان...

وا ده‌پێوم کوێره‌ڕێی سه‌ختی ژیانی تووش

توێشه‌ خاڵی، ده‌س به‌تاڵ و قاڵبێکی بێ دڵ و هه‌ستم!

ئیتر ئه‌م تاڵاوه‌ باده‌ش، ئۆقره‌ نابه‌خشێ

من ته‌ژی ده‌ردم

نوقمی هاڵاوی خه‌یاڵم

شاعیرێکی شه‌وگه‌ڕی مه‌ستم

ڕه‌نگه‌ نه‌مناسیته‌وه‌ ئه‌مجاره‌ بمبینی!

به‌فری وه‌رزی خه‌م

دۆڵی دڵمی کردووه‌ جێگه‌ی ڕنووی ماته‌م

ون بووه‌ سیمای لاوه‌تیم، ته‌نیا

تاپۆیه‌ک ماوه‌...

تاپۆیه‌کی نێو مژێکی خۆڵه‌مێشی خه‌م!

ڕه‌نگه‌ چاره‌نووسی من وابێ

وه‌ک چلۆن ته‌نیا له‌ دایک بووم

هه‌ر به‌ته‌نیاش ڕابوێرم ژین

تازه‌ ئاخر هه‌ر به‌ ته‌نیایی

سه‌ر بنێمه‌ باوه‌شی مه‌رگ و

بایه‌قوش له‌ کاولاشی نێو دڵی خۆمدا

بۆم بخوێنێ ئایه‌تی یاسین

خۆشه‌ویستم! کاتێ من مردم

قه‌د مه‌پرسه‌ چۆن به‌ بێ تۆ ژینم تێپه‌ڕ کرد

ژین نه‌بوو، هه‌ر ساته‌ مه‌رگێ بوو

قه‌ت هه‌واڵی شوێنی مه‌رگ و گۆڕه‌که‌م له‌ که‌س مه‌پرسه‌، به‌س

من به‌ڵینم برده‌ سه‌ر، په‌یمانه‌که‌م نه‌شکاند

کاتی مه‌رگیش دوا هه‌ناسه‌م هه‌ر به‌ یادی تۆوه‌ هه‌ڵکێشا

دوا وشه‌م هه‌ر ناوی تۆ، هه‌ر ناوی تۆ، هه‌ر ناوه‌که‌ی تۆ بوو

                                           آپلود عکس

حسب الامر یکی از دوستان در ادامه مطلب بصورت تحت الفظی شعررا به فارسی ترجمه کردم؛ هرچند شاید شیرینی وحلاوت سروده از بین برود اما اجابت امری بود.

دلدار من( عزیز م)

چطور توانستند

چشمانت که تنهایی مرا ببینند

قلب من که همچو کبوترکنج گیسوی چشمان تو بود

نمی دانستی که من بی تو

مثل گلی در شوره زار فصل بی باران

خشک میشه؛پژمرده میشه؛ میمیرد

صد افسوس من عاشق بی نوا و تو پر بها...

حالا سرگردان...

میپیمایم کور راه سخت زندگی نکبت را

توشه ایی ندارم ؛ دستم خالی و کالبدی بی قلب و احساسم

دیگر آب تلخ باده هم نئشه ایی نمی بخشد

من خود دردم

غرق شرر آتش خیالم

شاعری شبگرد و مستم

شاید  دوباره مرا ببینی دیگر مرا نشناسی

برف غم

دره قلبم را جایگاه جمع آوری ماتم وعزا کرده است

گم شده سیمای نوجوانیم؛ تنها

یک تارپود مانده

تاروپودی که در میان خاکستر غم دفن شده

شاید سرنوشتم اینگونه رقم خورده

همانطور که از مادر تنها زاده شدم

تنها زندگی کنم

تا آخر یک روز در تنهایی

سرم را روی پای مرگ بگذارم

جغد ویرانه قلبم

برایم آیه یاسین بخواند

دلدار من (عزیزم) وقتی من مردم

اصلاً سوال نکن که من بی تو چگونه زیستم

زندگی نبود هر لحظه اش مرگی

هیچ وقت آدرس محل مرگ و قبرم را از کسی نپرس

من پایبند عشق و عهدم بودم و پیمان نشکستم

وقت مرگ هم آخرین نفسم را با یاد تو کشیدم

آخرین کلمه ام ؛اسم تو؛ اسم تو فقط اسم تو بود

در دهه چهل به علت فعالیت سیاسی بر ضد رژیم شاه چندین سال زندانی شده است و می توان گفت که قسمت اعظمی از زندگی خود را در رنج به سر برده است. فعالیت های چشمگیر ملکشاه  و توانایی خارق العاده او در عرصه شعر و داستان سبب شد که علیرغم آنکه هیچ کتابی از وی منتشر نشده بود به عضویت کانون نویسندگان ایران درآید.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران ملکشاه  که تا آن زمان نوشته ها و اشعارش را به زبان فارسی می سرود و می نوشت، تصمیم می گیرد که اشعار و نوشته هایش را به زبان مادری اش یعنی زبان کردی بنویسد، در همان سال ها با شاعر توانای کرد «مامۆستا هێمن»آشنا می شود و پس از دعوت ایشان در مجله سروه به فعالیت می پردازد که حدود 14 سال در این نشریه حضور داشته است و مسئولیت بخش ادبی نشریه سروه (شعر، داستان و ...) را به عهده داشته است. با قاطعیت می توان گفت که بعد از وفات «مامۆستا هێمن» سالهایی که جلال ملکشاه  در این نشریه به فعالیت پرداخته است را سال های طلایی نشریه سروه دانست. پس از آن مدتی سردبیر نشریه پرشنگ در شهر اربیل عراق بوده است که 5 شماره از آن منتشر شده است.

اشعار جلال ملکشاه  از نقاط قوت شعر و ادبیات کردی محسوب می شوند، اشعار ملکشاه  ساده، بی تکلف و سرشار از معنی اند. زندگی سخت ملکشاه  تاثیر عمیقی بر اشعارش گذاشته اند و این درد و رنج را می توان به وضوح در اشعار ملکشاه  مشاهده کرد. اشعار جلال از یک طرف حوزه هایی چون بیان دردهای انسانی، ضعف های موجود در جامعه نابرابری های اجتماعی و از طرف دیگر حوزه هایی چون بیان حالات شخصی، دردهای روحی، فشارهای زندگی را در برمی گیرد. اشعار جلال در حوزه دوم، عمیق، استوار، سنجیده و متکی بر دانسته های استوره شناسی وی می باشد. دیدگاههای فلسفی ملکشاه و آشنایی وی با اساطیر جهانی وی را در میان شاعران متمایز ساخته است.

شعر ملکشاه هیچگاه در برابر هیچ سنت و روزمرگی ای سر فرود نیاورده است و همین خصوصیت موجب شده است که اشعارش همیشه تازه باشند. عشق رمانتیک در شعر ملکشاه در گرو رهایی از جور و استبداد است، ملکشاه  استبداد را مانعی بر سر راه رسیدن به معشوق خیالی اش می داند. از خود گذشتگی و فداکاری برای رسیدن به هدف و آنچه که باید باشد هیچگاه از شعر ملکشاه  جدا نبوده است. انتظار، بیهودگی زمان و نوعی نهلیسم در آغاز شعر جلال به چشم می خورد که در انتها علیرغم وجود دردهای بسیار، شاعر همچنان مستقل، مقاوم و استوار ادامه می دهد و شعر را قربانی نام و نشان نکرده است.

استاد «شێرکۆ بێکه‌س» در مورد شعر ملکشاه می گوید: «شعر ملکشاه سبب توسعه و پیشرفت زبان و ادبیات کردی شده و زبان او، زبان رسا و دقیق در صفحه ادبیات ما است. شعر او از دل برمی خیزد و بر دل می نشیند، ولی او اگر زندگی راحت تری داشت، آثار ارزشمندتری به جامعه خود می توانست ارائه کند».

ملکشاه در حال حاضر به عنوان یکی از مطرح ترین شاعران کرد در زمینه شعر نوکردی شناخته می شود. یکی از آثار جلال ملکشاه کتابی با عنوان « زڕه‌ی زنجیری وشه‌ دیله‌کان» است که در برگیرنده شعرهای کردی شاعر است و در سال 1383 در سنندج به چاپ رسیده است.

در کنار ادبیات کردی ادبیات فارسی را نیز رها نکرده است و برخی اشعارش به زبان های انگلیسی، فرانسه، روسی و عربی و لیبیایی ترجمه شده اند. 

 

منابع:خبرگزاری کرد پرس

آمیدیان، فخرالدین؛ شعرای نامدار کرد، تهران 1388

مه‌له‌کشا، جه‌لال، زڕه‌ی زنجیری وشه‌ دیله‌کان، سنه‌ 1383





برچسب ها: شاعر توانا و استاد ارجمند ومعزز کاک جلال ملکشاه،
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 19 آذر 1393 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]