تبلیغات
ئامانج - نقاشی یک نگاه

نقاشی یک نگاه

خیلی وقته دیگه افکارم به یغما رفته و کلمات یاریم نمیکنند تا جملاتی را

 که تصورمیکنم به قلم بکشم. گویا دچار یک آلزایمر مزمن شده ام که قلبم 

را هم در معرض خود قرار داده ؛ وقتی دست به قلم میشوم در نوشتن جمله 

اول آنقدر دچار تردید میشوم که همون جمله اول را 20 بار مینویسم و

 برگ کاغذرا مچاله شده پرت میکنم یک طرف و بعد از یکی دو 

ساعت که دیگه نا امید از نوشتن  میشم؛ اطرافمو یک دنیا کاغذ مچاله شده

 فرا گرفته؛ ساعت درونیم نیز بهم خورده و شبها خواب به چشماننم نمیاد؛ 

انسان در مقاطعی از زندگی ؛ از خودش هم بدش میاد و ی جورایی دچار

 سرخوردگیهای روحی میشود که از طریق ناهنجار نامشخصی که وجودش

 را در بر گرفته امیدزندگی کردن را ازش میگیره ؛ حرف از نا امیدی نیست؛

 حرف از ابهام بی تفسیر فردا وفرداهاست؛ حرف از یک دنیا ناگفتنی ؛

حرف از سکوت های بی پایان ؛حرف از .... که خیلی وقتا گریبانگیر انسان

 میشود؛ هروقت حمله مجهولات بر مغزم فشار میاوردبه نقاشی کشیدن

 پناه میبرم و همیشه یک جفت چشم از ابتدای حرکت مداد بروی کاغذ 

تا به آخرمرا نگاه میکند و با نگاهش به من آرامش می دهد.

 گاها وقتی ابرهای آسمان را برای لحظات مدیدی تماشا می کنم؛ سرم 

گیج میره و انگاردارم  تعادلم را از دست میدهم؛ شکلهایی که ابرها در آسمان 

از خود به نمایش میگدارند آنچنان زیبا و موزون است که وصفش امکان پذیر

 نیست؛یک نمایشگاه از تابلوی کائنات هستی در آسمان و یکی از جذابیتهایش

 اینه که هر تصویری را که بخای میتوانی در حرکت موزون ابرها تجسم کنی.

 خیلی از نقاشی هایی راکه میکشم از همین شکلها ایده میگیرم و نمید انم 

چرا فکر میکنمهمیشه یک جفت چشم در اون بالا بالاها در این فرآیند وجود دارد 

که گویی مرا مینگرد.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

فکر کنم سال 92 بود که این پست را در وبلاگ دوست عزیز و ارجمندم جناب

 آقای محمود آسیایی مدیر وبلاگ هنوز هستم به رسم هدیه نگاشتم امروز بعد

 از سه سال با دیدن مطلب که ذخیره کرده بودم ترغیب شدم که آنرا در مترک 

سرای خودم نیز بگذارم.




ادامه مطلب
[ پنجشنبه 31 تیر 1395 ] [ 09:57 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]