تبلیغات
ئامانج - شب

شب

غباری که ازعشق توبرقلبم نشسته رفته رفته؛به ضخامت آن افزوده شده بصورتی که دیگر رسیدن نور را به قلب سرگشته ام ؛ غیر ممکن ساخته. شاید توهمی که از تو دارم را آنقدر در خود پرورش داده ام؛که اینچنین خود را محصور ساخته ام . محصور سرنوشتی بی سرگذگشت؛ محصورسرگذشتی بی سرنوشت؛ تارهایی که بدور خود تنیده ام ؛ هر لحظه بیشتر وبیشتر مرا دربند میکشد؛ وباید ناله های جانسوز را در سکوت شبهای تنهائی های مفرط  آورم آنقدر داد بزنم تا تار و وپود وجودم را ازهم بگسلم؛ چند شب متمادیست که خواب بردیدگانم نمی نشیند؛ گویا خواب نیز از من گریزان شده . وشب این ارمغان اللهی تنها یاور من مانده؛ وشب این سکوت وسیاهی با عظمت؛خیلی وقته که پاسوز نجوای شبانه من شده وگویا او هم چومن غمی دارد که چنین  سیمای  خود را در نقاب سیاهی وظلمت کشیده؛تا کسی غم هایش را نبینه؛ وشب این قدرت محض حضرت دوست؛ جوالانگاه دردمندان وناامیدان شده؛ تا سیل مطرودان در آن بیاسایند؛ وشب وشب وشب و.....

رهی معیری

دیار شب

جانم به فغان چو مرغ شب می آید

وز داغ تو با ناله به لب می آید

آه دل ما از آن غبار آلود است

کاین قافله ازدیار شب می آید

 


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان" alt="" />




ادامه مطلب
[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]