تبلیغات
ئامانج - بیقراری

بیقراری

این تنهایی واین تنهایی ودور از تو بودن ؛ امشب این تنهایی دارد مرا می بلعد و در آرامش مرا می خورد وجان و روحم را از کالبدم به یغما میبرد؛ دراین شب تلخ وسرد؛ که تصورش هم سوز درد را به مغز استخوانهامیکشاند؛حتی تو ای همه وجودم ؛خبری از من  نپرسیدی؛  حتی باد سرد خدا دیگر درب خانه ام را گه گداری بهم نمی کوبد و گویا او هم در این بی کسی با من پیمان قهر بسته؛ در این عمق سیاهی شب که همه خوابیده اند؛ من سخت بیدارم وچشمم به گوشه درب خیره مانده ودر انتظار نگاه تو آنرا مینگرم؛ با این حال پریشان ؛ بااین کالبد پرازخونابه یادت در قلبم ؛خدا را با ناله های  شبانه ام برمیخوانم؛ اما مرهمی را نمیابم که این درده کشنده ام را برای آنی تسکین دهد ولحظه ایی آرامم نماید؛  زوایای اطاقم رابرای هزاران بار جستجو کردم وجز سرابی از وجودت را حس نکردم.

 

بار؛ ای پیک آشکار وپنهان؛  کجایی تا التیامی به زخم های دم باز کرده  امشبم بنهی.  مطمئنم تنهایی و دوری تو مرا خواهد کشت واین حسرت تا روز الست در دلم خواهد ماند و امشب را هرگز در نخواهی یافت؛ که تا صبح چگونه زیستم؛ ای تمام خوشی هستیم بدان بی تو همچو دیوانه ایی تا صبح در سکوت تنهایی بال بال زدم وبی پناه ماندم.


هاتف اصفهانی

جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را

که سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را

به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین حیرت

که از قتل کهن پیری چه خیزد نوجوانی را

تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم

به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را

چه باشد جادهی ای سرو سرکش در پناه خود

تذرو بی‌پناهی قمری بی آشیانی را

مکن آزار جان هاتف آزرده جان دیگر

کزین افزون نشاید خست جان خسته جانی را

        





ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 دی 1391 ] [ 12:41 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]