تبلیغات
ئامانج - به کجا چنین شتابان

به کجا چنین شتابان


کاش انسانها تا زنده هستند قدر یکدیگر را بدانند؛ کاش انسانها تا زمانی که دیگران به محبت وعشقشان نیاز دارند؛ مهر وعشق بورزند؛ کاش انسانها گاهاً یکدیگر را درک میکردند و برای عشق ورزیدن به طرف مقابل خود را در پشت نقاب غرور مستور نمی ساختنند؛ کاش آنسانها همدیگر را در میافتند و در کمک کردن به یکدیگر از هم پیشی میگرفتند؛ وخیلی کاشکی های دیگر؛ اما همه ما خود را در پس دیوار بلند وکاذب غرورمان قایم کردیم و غافل از این که همچو کبک سرمان را زیر برف کرده ایم؛ بی آنکه لیاقتش را داشته باشیم ؛ با افکار بلند پروازانه خود را برتر از زمین وزمان میبینیم؛ پس بیاید به هم اعتماد کنیم؛ نان سنگکمان را با هم تقسیم کنیم؛ عشق را بی بهانه نثار کسانی که دوستمان دارن ؛بنماییم.

این نابسانی های بشری آنچنان روحم را متلاطم کرده ؛ که توان شاد زیستن را از من سلب کرده؛ مگه زیبایی؛ ثروت؛غرور تا کی میتواند همراهمان باشد؛ فردا اگه به سن پیری برسیم باید در حسرت این نداشته هایمان که میتوانستیم داشته باشد باید از روی عجز وناتوانی ساعتها چشم به گوشه دری به نام بی کسی به نام عشق و عشق وعشق بدوزیم که شاید پرتوی از آنرا فقط حس کنیم

پس با این همه بی کسی به کجا چنین شتابان


عطار

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم
برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان




ادامه مطلب
[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 01:18 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]