تبلیغات
ئامانج - اهریمن

اهریمن

  گرزحال دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیکتر داری بگو

هردم که مالامال از بی مهریهایت می شوم ؛ احساس می کنم تمام خونی که در رگهایم جریان دارد بسوی مغزم هجوم می آورد وگلویم را در حد خفگی میفشارد؛ دروادی نا امن بی پناهی ؛ سخت تنهای تنها افتاده ام ودر کویر این تنهایی هیچ موجودی را نیافتم تا این همه آزاروسکوت وتنهایی را با او بشکنم. در این انزوا که تو به من هدیه کردی ؛ همیشه سعی کردم یاد تورا در قلب تهی گردانم اما افسوس گویی که دیگر بر این پیکر و اندیشه  مالکیتی ندارم و هربارکه اراده کردم خیال از تو تهی گردانم از یاد تو پرتر ازهمیشه شدم. حکمروایی این کالبد خسته به دست دیو درون تو آنچنان به اسارت کشیده شده که آزادی برایم نامفهوم وگنگ است. شبها که تمام موجودات در ظلمت سیاهی شب پناه میگرند تا دمی را بیاسایند ؛ برای من شروع تازیانه های یادت میباشد که تا سپیدی صبح جسم نحیفم در سکوت مرگبار شکنجه می دهد و شاید باور نداشته باشی که در چنین حالیست که نئشه ایی از رهایی ؛ وجود تباهی یافته ام را فرا میگیرد و همچو مخدری تمام جسم وفکرم را کرخت وبی حس میگرداند؛ آری ای اهریمن!!! در چنین وقتی که جسم وروح تو در خواب سنگین بی مهری فرو رفته من اینگونه درسیاهی با روح سیاه مست کالبدم؛نئشه مرگ را تمرین میکنم.


           AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان




ادامه مطلب
[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 11:33 ب.ظ ] [ ئــــامـــانج ]