تبلیغات
ئامانج - وداعی از جنس مرگ در آغوش زیبار مریوان

وداعی از جنس مرگ در آغوش زیبار مریوان

هر یادی با خود یک یادگار بر قلب ها بصورت  ردپایی  از خود بجای میگذارد و از دست این تطاول ایام جز لبخندی آنی از روی رضایت و یا تاثری مدام باقی نخواهد ماند؛ آرزوهایی در وجود انسان همچو دردهای فراموش ناشدنی برای همیشه ماندگار می شوند و در پس گذشت روزها جلوه آن خاطره ها  که نه خوشایند هستن ونه تاثر برانگیز؛ آدمی را چون وجود خود در عالم برزخ معلق می گرداند ؛ هوای گرم تابستان و وجود ریزگردها در آن روز موعود بر تاری این خاطره ناخوشایندم می افزاید؛از یک طرف هوای پر از گرد وغبار که گویی آسمان خدا به قهر بر سر زمین می بارید و از یک طرف شمردن لحظاتی که زودتر سپری شود تا به وعده دیدار نایل آیم و موارد دیگری گذشت این لحظات مرگبار را برمن سخت گردانده بود و زریبار در این رویا میعادگاهی که هرگز اینچنین غبار آلود نبود؛ زریباری که بهشت کورده واریست و چون نگینی بر آسمان کوردستان می درخشد؛ آری زریبار با اینهمه زیبایی و در نوع خود بی نظیر بودن ؛ گویا آگاه بر راز حضرت اسرار بود گویا اوهم بخاطر قلب شکسته من اینگونه در شیون بود گویا تا کنون چنین میعادگاهی نبوده که دل کسی را غمگین ببیند؛گویا غریب نوازی زریبار از بشریت سبقت گرفته که اینچنین بخاطر وجود نحیف من خود را در فغان و شیون انداخته بود؛ لحظاتی سختی را متحمل شدم تا اینکه چهره زیبایت را ببینم و روح سرگردانم را آرامش دهم اما با آن رفتار و آن...... 
به ادامه مطلب وداعی از جنس مرگ در آغوش زیبارمریوان بروید واز عکسهای زیبای زریبار مریوان دیدن فرمایید

 ......... داشتم ازخود ؛ بیخود می شدم مگر نباید در خواب و رویا هم دمی بیاسایم. گویند آدمی هنگامی در پی ایام پخته تر می شود؛ به بلوغ فکری نائل میشود ولی گویا عشق کودکیست که برای همیشه کودک می ماند ودوست ندارد بزرگ شدن را اصلاً تجربه کند؛ ضربان طپش های تند قلبم داشت اوج می گرفت گویی باید در این میعاعدگاه جان به جانان تسلیم نمایم و همچنان مانند کودکان داشتم لحظات پر از بیم وسکوت را سپری می کردم و گه گدار به وسعت زیبای زریبار نظر میکردم ؛ زریباری که اوهم در معرض رویش گیاهان خود رو دریایی و همچنین افزوده شدن لای و روسوبات روزمره دارد کم کم در معرض خطر جدی از بین رفتن قرار می گیرد و گویا امروز هر دو داشتیم یک حال نئشه آور بین بودن ونبودن را تجربه میکردیم.بغضم گرفته بود از این تطاول ایام که به بی نظیر ترین دریاچه چشمه آب شیربن جهان هستی ؛ رفته بود و او هم برای من موجهاهایش که از فرط بیماری قادر بجا کردن آنها به راحتی نبود هراز گاهی به حرکت در می آورد تا با من همدردی کند؛ تاسف زریبار برای من و اشک من برای دردهای زریبار؛ عجیب بود برای یک آن هردو آرزوهایمان را فراموش کردیم و در هم آمیخته شدیم تا صدای سکوت دردودل های همدیگر رابشنویم.  زریبار بهشت خدا در روی زمین  اینگونه مهربانانه داشت با من همدردی می کرد؛ من ناراحت و دل نگران برای سرنوشت او و او شیون کنان برای قلب شکسته من و تو  بدون التفاتی به این احوال؛ باز هم مرا به بازی گرفته بودی تا همچنان آخرین رمق هایم را بگیری و چه توانا و مقتدر در این جان ستاندن . شاید به این قدرت خودت مینازی که میتوانی اینچنین وجودی را تسخیر خود گردانی و بعد اورا خورد و نابود سازی . دیگر نامیدتر از همیشه بجای تو رازهایم را با زریبار درآستانه نابودی قرار گرفته در میان نهادم و او هم دلسوزانه مرا در آغوش خسته اش جای داد و سعیش را کرد که مرهمی بر آزارهایم باشد . با چشمان اشک آلود آخرین جملاتم را بجای تو بااو گفتم و تنها چیزی ازآن همه خاطره در یاد دارم این بود که ای زریبار ؛ خدا حافظ!!!!!!!! شاید معنی این خدا حافظی را در آینده خیلی نزدیک درک کنی؛ پس خداحافظ

چهره زریباردرروزمیعاد اینگونه پرازرزیزگرد و غبار آلود

آپلود عکس

زریبار در زمستان

آپلود عکس

غروب بسیار زیبای زریبار

آپلود عکس

زریبار در حال یخ زدن

آپلود عکس

زیباری که یخ زده و مردم بی مهبا روی این دریاچه پرصلابت به تفرج دور هم جمع شده اند!!!

آپلود عکس

مرغابیهایی که سالهاست مهمان این دریاچه آب شیرین زریبار هستند

آپلود عکس

واین نمونه ایی از اشکهای من بود که در سکوت ریخته شد و تو هرگز قادر به دیدن آن نبودی و تنها سعی کردی از اینی که بودم بیشتر و بیشتر مرا خورد کنی و بشکنی!!؟؟؟ فقط کاشک میدانستم چرا ؟؟؟

آپلود عکس



برچسب ها: بهشت کورده واری، عکسهای زیبای زریبار،
ادامه مطلب
[ جمعه 6 دی 1392 ] [ 12:43 ق.ظ ] [ ئــــامـــانج ]